منوچهر خان حكيم
259
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
كه مدّتهاى مديد به هم رسانيدم از او دست بگذارم . پس بفرما مردمان تو در اين بيابان كهريزى احداث كنند كه يادگار من سالها بماند ؛ چرا كه نوع ديگر اين لشكر را نمىتوان سيراب كرد و اگر لشكريان خود را به كندن امر كنم ممكن نيست كه ايشان عرض يك سال تمام كنند . پس فكر كردم كه شما را بطلبم كه شما اين كار را زود به اتمام مىرسانيد . پس عبد الصّمد زمين ادب بوسيده ، انگشت قبول به ديده نهاده از نزد اسكندر بيرون رفتند و در مكانى كه حكيم ارسطو نشان داده بود ، به كهريز كندن مشغول شدند . به جدّ و جهد كار مىكردند ، تا وقتى كه صبح صادق دميد آن كهريز را تمام كردند و اسطيل « 1 » بزرگى ترتيب دادند كه آب از آن چشمه به درون آن اسطيل مىرفت . پس در آن سر زدن آفتاب ، پادشاه جنّ آمده در برابر اسكندر سر فرود آورد و او را دعا و ثنا گفته ، گفت : اى رفيع مقدار ! خدمتى كه به بندگان رجوع شده بود ، به توفيق خدا او را به تقديم رسانيديم ، ديگر آنچه امر عالى باشد بفرماييد تا به تقديم رسانيم . اسكندر بر او دعا كرده ، گفت : خدا و رسول از تو راضى باشند كه تا قيامت از تو ممنون خواهيم بود . پس اسكندر با ارسطو برخاسته به كنار اسطيل آمده ، آبى ديدند مانند عينك روشن در نهايت سردى و خوشگوارى . مردم اردو همه به كنار اسطيل آمدند ، از آدم و چهارپايان همه سيراب شدند . اسكندر را آن آب اسطيل بسيار خوش ( 166 ) آمده گفت : اى عبد الصّمد ! چون من در چنين بيابانى اين آب را بيرون آوردم كه احتمال دارد كه اگر جميع پادشاهان عالم به هم رسند ممكن نيست كه اينچنين كارى بتوانند كرد ، الحال مىخواهم كه چنارى بر لب اين اسطيل بنشانم و سكويى در پاى چنار بسازم كه من بعد شهريارى [ كه ] به اين سرزمين رسد ، لحظهاى در سايهء آن چنار بياسايد و از اين آب بياشامد ، بداند كه اسكندر چگونه پادشاهى بوده است كه در چنين بيابانى چنين چشمهاى بيرون آورده است و چنار را سبز كرده است . پس عبد الصّمد يكى از جنّيان را به شهر ختا فرستاد تا چند نهال چنار آورده بر كنار آن اسطيل نشانيد . يكى از جنّيان را فرمود كه در آن مقام باشد تا وقتى كه آن چنار بگيرد و قد بكشد . بعد از آن اسكندر عبد الصّمد را دعا كرد و رخصت [ داد ] تا با
--> ( 1 ) . اسطيل : يعنى استخر ، هماكنون در لهجهء عاميانهء همدان ، استخر را « اسيل » گويند .